ایران‌مال به مثابه‌ی یک کلاژِ هویتی ناهمگون » پایگاه خبری تحلیلی برزن نیوز
×

فهرست عناوین

true

ویژه های خبری

true
    امروز  جمعه - ۱۷ مرداد - ۱۳۹۹  
it is true
true
true
ایران‌مال به مثابه‌ی یک کلاژِ هویتی ناهمگون

اینجا نه تیمچۀ امین­‌الدوله در بازار کاشان است و نه سرای مشیر در بازار تهران؛ نه کتابخانۀ فلان دانشگاهِ اروپایی است و نه تالارِ ورودی فلان نمایشگاهِ بین‌­الملل؛ نه یک مجتمع مسکونی در ریجنت پارک لندن است، نه یک پلازای شهری رنسانسی در رم؛ ولی در عین­‌حال همۀ این­‌هاست و شاید به تعبیرِ بهتر کلاژی است از همۀ این­‌ها. کلاژی ناهمگون از آورده‌­های معماری غرب و شرق. کاریکاتوری بی‌­شکل و بی‌­محتوا، متشکل از انواع و اقسام اطوارهای طراحانه. این­جا ایران‌مال است؛ بازارِ بزرگ ایران.

جایی معلق میان دو جذبۀ مطلوب و البته کلیشه‌­ای و تکراری. یکی احیاء شکوه و عظمت گذشته و دیگری دست­‌یازیدن به ثمره‌­های دنیای نو. که اولی را از رهگذر “انباشتِ تکه­ پاره­‌های فرهنگی-هویتی” محقق می­‌نماید و دومی را از طریقِ “ساخت و پرداخت دیزنی­لند”. واژه­‌ای که اگر دیروز ناشناخته بود، امروز دیگر به لطف حجم و گسترۀ وسیع­‌اش در گوشه و کنار دنیا و به‌خصوص در حوزۀ معماری و شهر، موضوعی آشنا به نظر می­‌رسد. پدیده­­‌هایی که وظیفۀ اصلی­‌شان ارائۀ تصویری است که در واقعیتِ یک جای خاص، امکانِ تحقق ندارد. و دوام و بقای­‌شان تنها و تنها از رهگذر تحریک، جوشش و برانگیختنِ احساساتِ بازدیدکننده تضمین‌پذیر است. و برای رسیدن به این هدف از هیچ تلاشی فروگذار نمی‌­­شود.

از ساخت نمونۀ بدلی موزۀ لوور و پیست­‌های مصنوعی اسکی در دبی گرفته تا ساخت نمونۀ دستِ دومی اهرامِ ثلاثه مصر در جایی دیگر. در این نگاه بناهای معماری همچون اُبژه‌­هایی فارغ از بسترِ خود فرض می‌شوند، که می­‌توان آن­ها را در هر­ جای دیگری بازتولید نمود. این آثار دیگر نه در خاص بودگی‌شان بلکه در عام بودگی‌­شان اهمیت می­‌یابند و بدل به نشانه‌­های بی‌­شناسه­‌ای می­‌شوند که قابلِ بازتولید در هر جایی و در هر زمانی هستند. نشانه‌­هایی بی­‌شناسه و عام؛ قابلِ مبادله و البته قابلِ فروش. ساختِ بدلِ بی‌محتوا و کاریکاتورگونه­‌ای از موزۀ لوور در قرن ۲۱ام به دستِ معمارِ نام­ آشنای بین­‌المللی و برندۀ جایزۀ پریتزکر، ژان نوول، در دبی گواهی است بر این مدعا.

دلیل چنین نگاهی در شرایطِ امروز کاملاً قابلِ فهم است. بهره‌­گیری از نشانه‌­هایی تکراری و امتحان پس داده‌­ای که متضمن فروشِ کالا و سودآوری آن‌هاست. معمولاً سودآوری خیال در قیاس با واقعیت تضمین بیشتری دارد. “دیزنی­لند”‌ها از طریقِ تحریک و برانگیختنِ احساساتِ بازدید­کنندۀ خود و فراهم نمودن تمامی آن­چه او در خیال به دنبال آن می­‌گردد، او را مجذوب و شیفتۀ خود می‌­سازد. بله شما می‌­توانید بدون اینکه به جایی بروید، به جایی برسید؛ شما نیازی به مقصد نخواهید داشت مادامی که بر روی یک تردمیل همه جهتِ در حالِ حرکت هستید. شما می­‌دوید و تلاش می­‌کنید اما واقعاً به جایی نمی‌­رسید؛ چراکه اساساً در دیزنی­لند قرار نیست به جایی برسید؛ تنها و تنها قرار است آن­چه را که در واقعیت توانایی و یا فرصتی برای تجربه‌­اش ندارید، در خیال تجربه کنید. پر­واضح است که این تجربه تا چه حد سطحی،دسته دومی و غیر­واقعی است. دیزنی­لند­ تنها و تنها با یکی از حواس بازدید­کننده قابل ادراک است؛ و آن هم حسِ بینایی است. حسی که انسانِ مدرن امروز در شناختِ جهانِ پیش­‌روی خود بیش از سایر حواس به آن وابسته است. برتری حس بینایی برای انسان امروز موجب تغییر درک و شناخت از جهانِ پیرامون شده است. وقتی در ایران­‌مال قدم می­‌زنید، به ناگاه با بخشی از یک تیمچه از فلان بازارِ تاریخی مواجه می‌­شوید که با دقت و جزئیاتِ فراوان به تصویر درآمده است. از دیدنِ گچ­بری مقرنس‌­ها و کاربندی­­‌های سقف و دقت و ظرافتِ به­‌کار رفته در آن لذت می­‌برید. اما در این قاب خبری از “صدا”ی بازار نیست. “بو”ی بازار فراموش شده. اینجاست که در غیابِ صدا و بوی بازار شکلِ فرمال و کاریکاتورگونۀ آن می­‌نشیند. قابی که پیش‌­روی شما قرار می­‌گیرد به شدت بی­‌نقص و بی­‌خطاست. خبری از سقف­‌های نم­‌کشیده و گچ­بری­‌های ریخته و چوب­‌های اورنگ‌­زدۀ بازارِ تاریخی نیست. و همه‌چیز در نهایت دقت، زیبایی و ظرافت شکل گرفته است. اشکال کار دقیقاً همین­‌جاست. این قابِ ارائه شده از بازارِ تاریخی ما بیش از حد بی­‌نقص و بی­‌خطا به نظر می‌­رسد. اینجاست که ذهن توانایی تطابقِ آن­‌را با واقعیتِ بازارِ ایرانی ندارد. هورنو­های سقف که به­‌واسطۀ بارشِ باران و نم­‌کشیدنِ سقف­‌ها، تصویری به غایت طبیعی­‌تر نسبت به نسخۀ بدلی در معرضِ دید بازدید­کننده قرار می­‌دهد. اما دیزنی­لند باید بی­‌نقص، شیک و آراسته باشد. تنوعی گسترده از هر آن­چه در ذهن قابل تصور است؛ یک راسته از بازارِ ایرانی، بخشی از محورِ شانزلیزه پاریس، یک مجتمع مسکونی در خیابان-پارک ریجنتِ لندن، ماکتی از اهرامِ ثلاثه مصر و یا بخشی از دیوارِ چین یا شهرِ ممنوعه، آرمیتاژِ سن­‌پترزبورگ یا عمارتِ تاج­‌محلِ آگرا، اُپرای شانزلیزۀ پاریس یا چرخ و فلکِ لندن. همگی نشانه­‌هایی تکراری و قابلِ فروش­‌اند. در اُبژه ­بودگی‌­شان همین بس که دیگر تفاوتِ چندانی با شکلات و ساعتِ سوئیسی ندارند؛ چراکه به همان میزان کالایی هستند برای مبادله و برند­هایی برای سودآوری بیشتر.

نگاهِ جهانی ساختِ دیزنی­لند هنگامی که در کنار مفهومی به نامِ “هویتِ ملی” باز­تعریف شود، شکلی دیگرگون به خود می­‌گیرد. و این­جا همان نقطه­‌ای است که با دست­‌آویز قرار دادنِ معماری و از رهگذرِ انباشتِ تکه‌پاره­‌های فرهنگی-هویتی یک کلاژِ هویتی ناهمگون حاصل می­‌شود. کلاژی به غایت نامتجانس، زیرِ بارِ سنگینِ “باز­تولیدِ هویتِ گذشته”؛ که خود را غالباً در شکل و قامتِ احیاء امرِ گذشته بازنمایی می­‌کند. دیروزی که انگار همیشه از امروزمان بهتر است و همواره از آن به عنوانِ ابزاری برای بهبودِ امروزِ[مبتذ‌‌ل­مان] بهره­ می­بریم. فرق نمی‌­کند در چه عصری زیست می‌­کنیم؛ همیشه قدرمطلق وزنِ “داشته­‌های”­مان از “بوده­‌های”­مان کمتر است. “بوده”­ها همان هویتی است که به دنبال احیاء آن هستیم و “داشته”­ها، امروزی است که برای‌مان فاقد هر­گونه ارزش و حتی اندکی تأمل است. بنابراین کاری به جز احیاء آن برای انجام نداریم. اما چه می­‌شود که همیشه از هویتِ گذشته همچون ابزاری برای ساخت و پرداختِ امروزمان مایه می­‌گذاریم؟

 

به یاد دارم روزی مطلبی راجع به محورِ­ فینِ کاشان و تأثیرِ توسعۀ روزافزون آن تهیه کرده بودم، آن­‌را نزدِ دوستِ عزیزی فرستادم تا نظرش را راجع به کلیتِ موضوع و ایدۀ مطلب بدانم. نگاهِ من در آن نوشته توأم با نوعی هجران­‌زدگی و غم‌خواری برای نوستالژی­‌های از دست رفته بود. با نقدِ طرحِ توسعه محورِ فین آغاز کرده و با تخریبِ آن سعی به ارزش دادن به گذشته‌­ای داشتم که نه­‌تنها آن­را زیست نکرده بودم بلکه حتی ندیده­ بودم. آن روز، آن دوستِ عزیز نقدی به نوشتۀ من وارد کرد و گفت فلانی چرا این­قدر نوستالژیک و هجران­‌زده؟ چرا این­همه غمِ دیروز و سوگواری برای آن “کلیت زیبای از دست رفته”؟ واژ‌ه‌­ها و عبارا‌ت‌اش در ذهنم تلنگری بود که بخشِ مهمی از ایدۀ نوشتۀ حاضر نیز وام­دار همان روز و گپ و گفتِ دوستانه است. آن روز جوابی برای پرسش­‌هایش نداشتم، اما اکنون گمان می­‌کنم بدانم مسئله چیست؟ پاسخ امروز من این است که ما اساساً آموخته­‌ایم که هجران زده باشیم و مدام در غمِ دیروز از دست رفته باشیم و توجهی به امروزمان نداشته باشیم؛ به ما آموخته شده نوستالژی شریف است و غم‌خواری برای گذشته ارزش.

در دانشگاه در هر دو بخش نظری و عملی؛ چه در کلاس‌­های دروس نظری و چه در آتلیه‌ها و کارگاه‌­های عملی به ما آموخته شده، گذشته شریف است و باید آن‌­را در امروز باز­تولید نمود. و همواره توصیه می­‌شد هویت دیروز را باز­تعریفِ امروزی کنید. و در پاسخ به این پرسش که چگونه باید در راستای تحقق این هدفِ [والا] گام برداریم؟ همیشه یک و تنها یک پاسخِ کلیشه‌­ای وجود دارد؛ ” هویتِ گذشته را نه در صورت که باید در محتوا به تصویر درآورید. ظاهر را کنار بزنید و باطنِ هویتِ گذشته را در قالب­‌های امروزی بازتولید نمائید”. و چه آزمون-خطاهایی که برای تحقق این هدف انجام نشده است. بخشِ مهمی از معماری و شهرسازی معاصر ما، ماحصلِ همین آزمون-خطاها در ساحتِ بازتولیدِ امرِ گذشته در شکل و قالبِ امروزی است. اما آن­قدر که به “چگونگی” تحققِ این هدف اندیشیده‌­ایم، به اصل و اساس و یا به تعبیری به “چیستی” و “چرایی” آن نپرداخته‌­ایم؟ به این معنا حتی توصیفِ درستی از “چیستی” و ماهیتِ آن امرِگذشته انجام نشده و همچنین در گامِ بعد، تبیینِ صحیحی دربارۀ “چرایی” و لزومِ رجوع امروزِ ما به آن وجود ندارد و همواره به بیانِ کلیشه‌های مرسوم و متداول راجع به شکوه، عظمت و تقدسِ آن بسنده شده است.

“هویت” برای ما امری است که اساساً در گذشته موجودیت داشته و از جایی به بعد تمام شده است. در این نگاه، غالباً دورۀ قاجار به عنوانِ نقطۀ آغازِ تأثیرپذیری و به تعبیری انحطاطِ سیرِ هویتی گذشته معرفی می­‌شود. به این سبب همواره هویت، امری ایستا و ساکن و معطوف به گذشته فرض شده است. هیچ‌گاه از خود نپرسیده‌­ایم که این طرزِ تلقی از مفهومِ هویت در دیگر نقاطِ این پهنۀ خاکی و نزدِ دیگر ملل هم وجود دارد؟ به نظر می­‌رسد اگر قرار باشد ملتی در غمِ هجران گذشته و کلیت زیبای از دست رفته‌­اش باشد، ایتالیایی‌­ها شاید یکی از مستحق­‌ترین ها باشند. آنان که پس از شکوهِ دورانِ امپراطوری روم، با پشتِ سر گذاشتنِ عصرِ تاریکی، آزاداندیشی رنسانسی را در تمامی جنبه­‌های زندگی تجربه نمودند. و در تمامی جنبه­‌های مختلفِ هنری ­­از نقاشی و مجسمه تا معماری و شهرسازی را متحول نموده و به نوعی سببِ تقسیمِ تاریخِ هنر به پیش و پس از خود شدند. آن حجم از هنرمندانِ بزرگ که به یکباره در یک سرزمین گِرد آمدند و تمدنی هنری را بنا نهادند. اساطیرِ هنری که نام و آوازه­‌شان تا امروز در گوش فلک پیچیده است. اما آیا یک فردِ ایتالیایی در عصرِ امروز هنوز هم در “غمِ بازگشت به آن کلیتِ زیبا”ست؟

به طورِ قطع در شرایطِ امروز، موضوعِ هویت برای ما امری جدی و گفتمانی همیشه حاضر است. در این میان واژۀ کلیدی دیگری نقشِ مهمی ایفا می­‌کند و آن “سنت” است. سنت ترجمانی از هویت است. به این معنا هر آن­چه نشانی از سنت داشته باشد، قرین هویت است و آن­چه نو باشد، همواره موصوفِ صفاتی است از قبیلِ؛ منحط، وارداتی و البته سخیف. نگاهی که همواره ما را بدهکارِ گذشته نگه می­‌دارد. همواره بدهکار چیزی هستیم که بایستی امروز احیایش کنیم. زیر بار سنگینِ این تفکرِ مدام، زیستِ روزمره­‌مان به فراموشی سپرده شده است. گمان می­‌کنم موضوع از همین­‌جا آغاز می­‌شود. ما همواره سعی داریم با تفکرِ راجع به امرِ گذشته به هویتِ امروز­مان به طورِ خودآگاه شکل دهیم. غافل از آن­که موضوعی چون هویت تدریجاً و به صورتِ ناخودآگاه شکل می­‌گیرد. به تعبیرِ ژاک لاکان فیلسوف و روانکاوِ برجستۀ فرانسوی؛ “من وقتی می‌­اندیشم، نیستم و [اتفاقاً] آن­گاه که نمی­‌اندیشم، هستم”. با این تعبیر هویت، نه همچون یک “بود”، بلکه “شدن” معنا می­‌شود؛ چراکه امری یکبار و برای همیشه نیست و همواره در جریان و پویاست. بنابراین زیستِ روزمره­ ما نیز هویتِ خود را تولید می­‌کند. همین قابی که از “واقعیتِ پیرامون­‌مان” دیده می­‌شود و ما آن‌­را مبتذل می­‌خوانیم واجدِ هویت است؛ هویتِ امروزِ ما. این واقعیت حتی اگر با عباراتی چون: سطحی، مبتذل و سخیف توصیف شود به مراتب از ایجاد کاریکاتور­های بی­‌شکل و بی­‌محتوا و ناهمگون و نامتجانسی نظیرِ ایران­‌مال و بام­لند و… قابلِ اعتنا­تر است. چراکه در بدبینانه‌­ترین حالتِ ممکن ورژنی واقعی‌تر از حقیقتِ امروزمان است و نه یک کاریکاتور بزک­ شده و دلربا.

مادامی که هویت را با “شکل­‌دهی” معنا کنیم و احساس کنیم که می­‌توان امرِ گذشته را در قالبِ فرم­‌های امروزی بازتولید نمود وضعیت همین­‌گونه باقی خواهد­ ماند. شرایط زمانی تغییر می‌کند که “شکل‌­گیری” را جایگزین “شکل­‌دهی” نمائیم و سعی به دیدنِ واقعیت پیش‌­روی‌­مان داشته باشیم نه خیال‌های غیرِ واقعی و محال. در مقابل، نگاهی که به دنبالِ شکل‌دادن به هویت امروز است، به سراغِ امرِ گذشته می­‌رود و از آن­جایی که امکانِ احیاء آن در شرایطِ امروز وجود ندارد، حاصل به یک نمونۀ تقلبی، دستِ دومی و کاریکاتورگونه بدل می‌­شود. پروژه “ایران مال” این­‌گونه است؛ پروژه‌­ای که سعی بر آن دارد هویتِ گذشته را تنها و تنها در ساحتِ یک تقلیدِ صوری و نه محتوایی از معماری گذشته، احیاء کند. اما آن­چه حاصل شده چیزی نیست به جز یک کلاژِ هویتی ناهمگون.

در این­جا همه‌­چیز موجود است؛ شهر، شهرِ فرنگ است و از همه رنگ؛ از هر دری سخنی به میان آمده است و این موضوع را می­‌توان در استفاده افراطی و دست و دلبازانه از نشانه‌­های امتحان پس‌­دادۀ معماری گذشته در بخش‌­های مختلفِ این مجموعه به‌وضوح مشاهده نمود. نشانه‌­هایی “عام و بی‌شناسه” که در هر جایی پیدای­شان می­‌کنید. از عنصرِ آب جاری در فضا به یادِ جوی­‌های جاری در چهارباغ‌های ایرانی؛ گلدان­‌های مملو از گل­‌های قرمز در کنارِ حوضچه­‌ها؛ نخل­‌های سر‌به‌فلک کشیده در یک فضای بسته شبیه یک تالارِ نمایشگاهِ بین­‌المللی؛ تا مقرنس­‌های سقف و گچ­بری­‌های ظریف و بادقت، سه دری و پنج­‌دری­‌های چوبی و سقف‌های مملو از طرح و نقش­‌های رنگارنگ. نشانه­‌هایی که هر کدام از جایی گرفته شده و بدون هیچ منطق و ترتیبِ خاصی به شکلی دست و دلبازانه در مجموعه رها شده‌­اند.

این‌چنین نشانه­‌های عام و در عین­‌حال امتحان پس داده در کنارِ هم قرار گرفته­‌اند و چیزی را پدید می‌­آورند که پیش از هر چیز یک “کلاژِ هویتی” است که با به‌هم چسباندنِ نشانه‌­هایی به غایت نامتجانس و ناهمگون که از یک­‌سو به دنبالِ احیاء سنت‌­های گذشته و بازیابی مفهومِ هویت و از رهگذرِ آن تقویتِ “هویتِ ملی” هستند و از سوی دیگر تضمینی برای سودآوری هرچه بیشتر.

* تصاویری که در متن آمده، مربوط به بازدید نویسندۀ متن[۱] از مجموعه ایران‌مال است.

پانویس
[۱] دانشجوی کارشناسی ارشد شهرسازی(گرایش طراحی شهری) هنرهای زیبا دانشگاه تهران

true
برچسب ها : ,
true
true
true

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

√ کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
√ آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد


false